مكتب خانه به روايت «عبدالله مستوفي»
|
شرح زندگاني من در روز هفدهم ذي القعده الحرام 1294 هـ .ق / سوّم قوس (آذر) 1255 هـ .ش / 1877م/ در خانه ي «حاج ميرزا نصرالله مستوفي» درمحله ي «سرچشمه ي تهران» متوّلدشدم . پس از طي دوران طفوليّت كم كم موقع درس خواندن من هم فرا رسيد . يك روز ساعت خوش كردند و مرا با يك كلّه قند نيم مني و يك توپ قدك براي آخوند به مكتب فرستادند .بالاخانه ي سر در مدخل حياط كه ... از سمت چپ در مدخل پلّه كان داشت مكتب خانه ي خانوادگي ما بود .اين محل از كي براي اين كار تخصيص يافته بود كسي چيزي از تاريخ آن نمي دانست . اجمالاً مي شنيديم كه «آقا ميرزا جعفر » پسرسّوم پدرم هم در اين مكتب خانه درس خوانده است . بنابراين زيادتر از بيست سال است كه تمام دختر و پسر و نوه و برادرزاده هاي پدرم هر يك بيش و كم با اين مكتب خانه سرو كاري داشته اند و از مدتّي پيش هميشه اين مكتب خانه داير بوده و معلّمي داشته است . يك چند« ملّا محمود گركاني »در آنجا معلّم بود و بعد از او« ملّا محمّد انجداني» معلّم شده است . اين «ملّا محمّد» با برادرش «ملّاعبدالطيف »از هفت ، هشت سال قبل به طور تناوب در اينجا معلّم هستند . هر چندي كه يك برادر براي كارهاي شخصي خانواده مي رود برادر ديگر به جاي او مي آيد . وقتي كه من به مكتب رفتم «ملّا محمّد »معلّم بود . همين كه چشم آخوند به من و بعد ازآن به سيني محتوي قند و قدك افتاد ، بعد از جواب سلام چند كلمه اي راجع به هوش و شعور من و اين كه انشاء الله پسر كار كن معقولي خواهم شد و آقاي سنگين ،رنگيني بار خواهم آمد اداء كرد و مرا پهلوي برادرم نزديك خود نشاند . «عمّ جزوي» هم كه براي من قبلاً تدارك كرده بودند ، با يك چوب الف كاغذي حاضر بود . آخوند بلافاصله مرا پيش طلبيد«عمّ جزو» را باز كرد و«هوالفتاح العليم » را با شعر بعدش : «بس مبارك بود چو فّر هما اوّل كـــــارها به نام خدا» طوطي وار به من آموخت . من هم بدون آن كه اشكال را با آن چه مي گويم تطبيق كنم چوب الف را روي كلمات مي گرداندم و جمله ي «عربي» و شعر «فارسي» را تكرار مي كردم . آن روز به همين قدر قناعت شد، فردا الفبا را به من آموختند . بعد از يكي دو روز «الف زبراَ و الف زير اِ و الف پيش اُ و الف دوزبر، دوزير،دو پيش و الف الف آ »، هريك را در يك روز از «الف تا ياء »آموختم ولي هيچ يك از آنها با مثالي توأم نبود و من نمي دانستم «الف زبر اَ» و جز آن را براي چه مي خوانم ؟ و به چه درد من مي خورد ؟ وقتي كه كار به «ه» گرد، «ة» گرد ، « ع» مربع و « غ» مربع رسيد كار مشكل تر شد . همين كه به « مّد را بکشم ، جزم را بر هم بزنم ، تشديد را سخت بگويم ،الف همزه را به جاي الف بشناسم » ، رسيديم ، معّماي درست و حسابي بود زيرا اگر چه علائم مّد و جزم و تشديد و الف همزه را در «عمّ جزو» رسم كرده بودند ولي چون توضيح شفاهي در مقابل نداشت ، براي من بالمره لاينحل بود . مع هذا طوطي وار آن چه مي گفتند من تكرار مي كردم و حافظه ي بچّگانه عين آن را تحويل معلّم مي داد . در اين ضمن ها ، « ملّا محمّد » نوبت رفتنش رسيد .« ملّا عبدالطيف »برادر كوچك ترش آمد ، من هم به «الحمد» رسيدم . براي آخوند تازه وارد هم به مناسبت رسيدن من به «الحمد» يك قدك فرستادند ، ولي هجاي عربي براي بچّه اي كه هنوز از زبان مادري خود يك حرف نياموخته است ! چه كار مشكلي ؟ !! تا حال طوطي وار يك چيزي آخوند مي گفت من هم ضبط مي كردم ،اينجا ديگر طوطي واري به درد نمي خورد و چون توضيحات اولّيه راجع به اعراب حروف براي من داده نشده بود از« الف لام زير ال ، ح وم زبر حم ، الحم دال پيش دُالحمد» هيچ نمي فهميدم و بدتر از همه اين كه ، استخراج اين چند جمله كه بايد در ضمن گفت ، از يك كلمه «الحمد» ، چيزي نبود كه به اين مفتي ها و بدون توضيحات قبلي و ضمني صورت بگيرد و در اين بابها ، نه قبلاً توضيحاتي داده شده بود و نه در ضمن چيزي گفته مي شد . روز اوّل آخوندسابقه ي پيش رفت مرا در آموختن الفبا و گفته هاي برادرش را در باره ي من مأخذ قرار داد و تمام «الحمد» رابراي من درس گفت . فرداكه ديد من چيزي از خوانده هاي ديروز را نمي توانم پس بدهم تخفيف داده به قهقرا برگشت تا به روزي يك جمله ی كوچك رسيد . باز هم تفاوتي در پيش رفت حاصل نشد و همان يك جمله ی سه چهار كلمه اي را هم نمي توانستم پس بدهم . هم مكتبي ها ي من وقتي كه من وارد مكتب شدم برادرم «آقا ميرزا رضا ودائي مرتضي قلي خان» ديگر در مكتب خانه درس نمي خواندند ...آخوند را گاه گاه به اطاق خود مي طبيده با او «مغني و مطّول »مباحثه مي كردند ولي در مكتب خانه ، هم مكتبي هاي ديگري بودند كه در مدارج مختلفه تحصيلات خود بودند از اين قرار: «آقا فتح الله ( آقاي فتح الله مستوفي ) برادرم ، آقا عابدين و آقا علي اكبر ( ميرزا زين العابدين خان و ميرزا علي اكبر خان ، پسرهاي ميرزا محمّد وزير ) برادر زادگانم آقا غلام حسين و مريم خانم اولاد ميرزا عبدالحسين پسر حاجي ميرزا محمّد نوه هاي برادرم . آقا كاظم نواده ي پسري ميرزا طاهر ، سر رشته دار اوّل كارهاي استيفائي ولايات پدرم كه نوه ي دختري «حاجي ميرزا محمّد »برادرم هم بود ، آقا حسن ( آقاي حسن فرشيد عضو رتبه ي نه وزارت پست و تلگراف امروز ) پسر ملّاعبدالطف . بعد از يك سالي خواهرم خير النساء خانم و محمّد رضا خان ( سالار معظم ) پسر محمّد حسن خان پيش خدمت ( جّد خانواده ي رييس و مبّشر) هم اضافه شدند . ميرزا مهدي پسر ميرزا اسدالله » عمويم كه از همه ي ماها بزرگ تر بود روزي دو سه ساعتي نزد آخوند درس مي گرفت و مي رفت . يا گاهي كه كيفش اقتضاء مي كرد درس ما بچّه ها را روان مي نمود . اين بچّه ها از شش هفت سالگي به مكتب مي آمدند . تا هفده سالگي مشغول بودنداز الفبا شروع كرده بعد از «قرآن» به «فارسي» و صرف و نحو «عربي» و منطق و معاني و بيان مي رسيدند و در اين سن از مكتب خانه خارج مي شدند . هركدام قريحه ا ي داشتند دنبال تحصيل خود را در خارج مي گرفتند و خود را كامل تر مي كردند و آنها كه استعدادي نداشتند ، نيز به هر جا كه بايد برسند رسيده بودند با همان سواد «فارسي» و خط و املاء و ادبيات جزيي قناعت مي كردند و وارد زندگاني مي گشتند . اين مكتب خانه هميشه داير بود و افراد خانواده هم با حول وحوش به قدري بودند كه يك نفر معلّم را مشغول كنند . اين معلّم ماهي بيست و پنج قران مواجب مي گرفت . اكثر هم چون خانواده اش در «تهران» نبود . در مكتب خانه منزل داشت و براي او شام و ناهاراز آشپزخانه مي دادند . طاقچه ي بالاي سر آخوند پر از كتاب هاي پرحجم بزرگ براي مطالعه ي او بود . اين كتاب ها غير از يكي دو جلد ما بقي از كتاب هاي پدرم بودكه به آخوند داده بودند و در حقيقت وقف مكتب خانه بود . طاقچه هاي بالاسرماهريك متعلق به دونفر بود كه اسباب كار خود را در هر يك در گوشه اي از آن مي گذاشتيم . ما دو نفر از همه نزديك تر به آخوند مي نشستيم آخوند خودش هم عصرها در نزد مدّرسين مدارس آخوندي تلمّذ مي كرد . فرش مكتب خانه يك دست نمد با يك ميان فرش قالي و جاي جناب آخوند يك پتوی «كرماني» گلي چهار تا كرده افتاده و پشتي آخوند هم رختخواب خودش بود كه در چادر شب «قمي» پيچيده شده بود . اين مكتب خانه زمستان ها با يك منقل پر از زغال گرم مي شد و تابستان ها به زير زمين سمت جنوب حياط بزرگ بيروني انتقال مي يافت . بعد از ظهرها هم كاسه ي پر از يخ براي آب خوردن آخوند و بچّه ها مهيا بود . اين شاگردها البتّه هم قوّه نبودند و ممكن نبود از همه ي آنها يك كلاس ساخت . اگر بعضي برحسب تصادف ،هم قوّه اتفاق مي افتادند با هم هم درس مي شدند بنابراين اين آخوند روزي دو سه ساعت بايد صرف درس دادن به آنها بكند و عصرهم در پس گرفتن درس يكي دو ساعت وقت خود را به مصرف اين كار برساند . كتاب هاي درسيّ عبارت بود از «جامع المقدمات» كه حاوي كتب ذيل بود : «امثله و شرح امثله و صرف ميرفارسي ، تصريف و شرح تصريف در صرف عوامل جرجاني، عوامل ملّا محسن ، عوامل منظومه كه به شعر فارسي بود و انموزج و صمديه در نحو و كبراي فارسي در منطق ». از خواندن «جامع المقدمات» كه فارغ مي شدند «شرح سيوطي الفيه» ابن مالك ، شرح نظام ، شرح جامي در نحو و صرف و حاشيه ي ملّا عبدالله و شرح شمسيه در منطق و بالاخره مغني و مطول در معاني بيان و در فارسي ترسل ، مخزن الانشاء ، گلستان و كتب تاريخي فارسي مثل ناسخ التواريخ ، ديوان شعرا مانند كلّيات سعدي ، غزلّيات حافظ ، خمسه ي نظامي ديوان سنايي غزنوي ، مثنوي ملّاي رومي» و غيره و غيره و چنان چه بعضي اظهار ميل مي كردند «خلاصة الحساب شيخ بهايي» در حساب و براي فهم تقويم قدري از اصول ارقام و اعداد هم علاوه مي گشت . مشق خط نيز در اين مكتب خانه يكي از اصول تعليم و تربيت به شمار مي آمد . هرچندي يك باركه در مكتب خانه عّده اي پيدا مي شدند كه وقت تعليم گرفتن آنها از استاد خط رسيده بود . خطاطي را خبر مي كردند كه هفته اي دو روز مي آمد و مشق خط مي داد . گذشته از اين اصول علمي و فني ، معلّم مكتب خانه مكلّف بود شاگردهاي خود را به معارف مذهبي هم آشنا كند و مواظب نماز بچّه ها باشد . آخوند در اين قسمت وظيفه ي خود هر روز مسائل ديني و مذهبي از اصول و فروع دين گرفته تا طهارت ونجاست ، وضو و نماز و مقدّمات و مقارنات آنها را از روي مساله و فتواي مقلّد زمان براي بچّه ها مي گفت و هر روز عصر همين كه كارهاي درس تمام مي شد همگي را وادار مي كرد وضو بگيرند و به طوراجتماع ،نه جماعت نماز بخوانند . فقط چند نفر از بزرگ ترها لياقت پيش صف شدن را داشتند كه به نوبت هريك در يك روز جلو مي ايستادند . از تكبير احرام گرفته تا سلام ، تمام اذكار را بلند مي خواندند و از ركني به ركن ديگر مي گذشتند . باقي بچّه ها از عقب آن چه او مي گفت با صداي خفي تكرار مي كردند . رسيدن به مقام پيش صف شدن براي بچّه ها طرف توّجه بود و بايد بچّه ها اين كه به اين مقام مي رسد گذشته از توانايي خواندن اذكار و قرائت هاي نماز ظاهر الصلاح هم باشد . اگر بچّه اي در خواندن نماز صبح و شب كه درمكتب خانه نبود كاهلي مي كرد به آخوند اظهار مي شد و مؤمن كوچولو طرف تنبيه واقع مي گشت . از اين مكتب خانه ها در منزل اعيان همه جا داير بود . اگر كسي استطاعت فراهم كردن وسايل آن را نداشت با اجازه ی پدرخانواده اي كه مكتب خانه داشتند پسر خود را با ماهي پنج قران ، يا منتها يك تومان به اين مكتب مي فرستاد . در مدارس آخوندي هم بعضي آخوندها يكي دو تا شاگرد مي پذيرفتند و آنها هم همين مواد را درس مي دادند در سرگذرها هم مكتب خانه هايي بود كه با ماهي يكي ، دو قران ، بچّه كاسب ها به آنجا مي رفتند ،«قرآن و فارسي» ياد مي گرفتند . در مكتب خانه ي ما چنان كه ديديم جز اعضاي خانواده و حول و حوش كسي از خارج درس نمي خواند بچّه نوكرها هيچ وقت اجازه نداشتند با آقا زاده ها درس بخوانند ، زيرا حّقاً تصّور مي كردند كه اين قبيل بچّه ها كه تربيت درستي ندارند اخلاق بچّه ها را خراب مي كنند . ملل راقيّه ي امروزي دنيا هم كه در پاره اي از مدارس عمومي خود شرايطي برقرار كرده اند كه دست هر بقّال زاده و بچّه دلاكي به آن نرسد ، جز اجراي همين منظور قصدي ندارند . خواننده ي عزيز ! تعجّب نفرماييد كه چگونه در كشور دمكراسي من يك چنين چيزي مي نويسم . بزرگ ترين دمكراسي هاي دنيا را« انگليس و فرانسه »دارند . به شرايط ورود جوان ها در مدارس عاليه ي آنها مراجعه فرماييد تا حقيقت آن چه عرض كرده ام ثابت شود . بعدها كه من تازه پسري پيدا كردم . اين بچّه را به عقيده ي خود طوري تربيت مي دادم كه يك كلمه ي حرف مخالف ادب نزند . حتّي يك روز كه با او نشسته ، مشغول صحبت بودم عنكبوتي از گوشه اي در آمد و بلافاصله غيب شد . من قدري دنبال آن گشتم و تكرار مي كردم عنكبوت كجا رفت ؟ در اين ضمن حيوان از گوشه ايي سر در آورد . پسر چهار ساله گفت آقا جان اوناها ! گفتم چي؟ گفت كبوده ! و نخواست لغت راكه به عقيده ي او استهجاني در قسمت اوّل آن بوده است تمام بگويد . همين آقا زاده را به مدرسه فرستادم .بعد از دو سه هفته ، در ضمن مذاكره ي مطلبي گفت زكي، من بچّه را به حّد خود كامل تحويل جامعه دادم . محيط او را پايين آورده بود . بر من چه تقصيري است كه آن چه شب ها به اولاد خودم مي خوانم فردا محيط تمام رشته هاي مرا پنبه مي كند ؟ شك نيست كه طبقه ي پايين تر از مجالست با بچّه اعيان ها چيزهائي كه از آن اطلاعي ندارند مي آموزند و كم كم طبقه ي پايين تر هم تربيت مي شوند، ولي فرع آن است كه اكثريت با طبقه ي اعيان باشد در صورتي كه اكثريّت با طبقه ي پايين تر است . اين است كه بچّه اعيان ها با تربيت خانوادگي با اين مدرسه مي روند و با تربيت اكثريت خارج مي شوند . اگر فكري داريم براي معالجه ي اين درد بايد به كار بريم والّا جامعه به اخلاق طبقه ي پايين در مي آيد و هيچ راهي براي علاج آن نيست . اين كه امروز به اشخاص غير مادّي كه به معنويات بيش تر اهمّيت بدهند كم تر بر مي خوريم به واسطه ي همين نقص تربيتي است كه جامعه رابا دزدان با چراغ مواجه مي كند . حالا نوادر را فوراً به رخ من نكشيد كه فلان اعيان زاده ي بد اخلاق و بي تربيت و فلان پسر طبقه ي سوّم خوش اخلاق و با تربيت شده است اين ها در بدي و خوبي هر دو فوق العاده هستند و شخص فوق العاده همان طور كه در جانب خوبي حاجتي به تعليم و تربيت ندارد در جانب بدي هم تعليم و تربيت در او مؤثر نيست زيرا جبلت در او به قدري قويست كه تربيت و تعليم را ماليده و بي اثر مي كند ، سخن اينجا در اكثريت است كه قطعاً تعليم و تربيت در آنها مؤثر مي باشد . من چون نه مي خواهم وزير شوم و نه آرزوي وكالت دارم . پرده پوشي را خلاف مروّت دانستم . تمّلق و تعميه را كنار گذاشتم و براي خير همان طبقه ي سّوم حقایق را به طوري كه فهميده ام روشن كردم« تو خواه از سخنم پندگير و خواه ملال ». وسواسي تازه به مكتب رفته بودم . يك روز ديدم بساط چوب و فلك در كار است . «ملّا عبدالليف »قدري تركه از باغچه ي حياط گرفته، قرصي بند فلكه را امتحان مي كند. بعد از نيم ساعتي «آقا غلامحسين» هم شاگردي ما كه از همه بزرگ تر و بچّه ی الپري بود از راه رسيده گفت به دو، سه حمّام سر زدم عاقبت در حمّام «حاجي ميرزا علي اصغر »يافتمش الان مي آيد. معلوم شد اين تداركات براي «آقا مهدي »پسر عمو است كه وسواسي شده و آن چه با او به ملايمت گفته اند ترك نكرده ، اين است كه مي خواهند اين آخر الدواء يعني تنبيه بدني را هم تجربه كنند . از آمدن «آقا ميرزا رضا و مرتضي قلي خان »به مكتب خانه معلوم بود كه اين كار به امرمقامات بالا صورت مي گيرد و پدرم دستور اين معالجه را داده است بعد از ساعتي «آقا مهدي» وارد شد . ما را به قدر يك ساعتي مرخّص كردند كه شاهد كتك خوردن پسر عموي بزرگ تر از خود نباشيم ... (1) يك وسواسي ديگري هم داشتيم و آن «ملّامحمّد» برادر بزرگ تر«ملّا عبداللطيف» بود كه گاه گاه علي البدل معلّم واقع مي شد . «علي اصغر» برادر كوچكم به سن تميز رسيده بسيار پسر بامّزه اي شده بود . پدرم بي اندازه اورا دوست مي داشت . براي او لـله ايي آورده بودنداسم اين لـله «آقا غلام حسين»بوده ، اولادي نداشت . «علي اصغر» به او بابا وبه زنش ننه مي گفت و علاقه ي خاصّي به اين بابا و ننه نشان مي داد و اين زن و مرد هم خيلي اين طفل را دوست مي داشتند . «آقا غلام حسين »پسر عموي «حاجي علي اكبر خان فراش خلوت » بود... باري لـله «علي اصغر» را مي آورد و در گوشه ي مكتب خانه مي نشاند كه به مكتب عادت كند . «علي اصغر» اجازه داشت كه هر وقت خسته مي شد دراز بكشد ولي اين طفل باهوش همان طوركه دراز كشيده بود متوجّه عمليات فرد فرد اهل مكتب خانه بود و شب ها تقليد يكي يكي را بيرون مي آورد و از جمله نماز «ملّامحمّد »طرف توجّه اين طفل شده بود . آخوند تجويد را به خوبي مي دانست و در ماه « رمضان » براي ما درس تجويدمي گفت كه قرائت ما صحيح شود . در تجويدبراي هريك از حروف مخرجي معين شده است مخرج « هـ »ناف است. آخوند اصراري داشت «هـ » را در همه جا و به خصوص «الله اكبر» تكبير احرام درست اداء كند .براي اين منظور بايد طوري «الله اكبر» را بگويد كه نافش به حركت آيد . نمي دانم مطابق كدام اصل در موقع اداي اين تكبير نفس را حبس مي كرد و سر دو پا بلند مي شد و بايد پاشنه هاي پاي جناب آخوند وقتي برزمين بخورد كه «الله اكبر» را ادا مي كند . در «ولاالضالّين» براي اداي مخرج ضاد چانه را به چپ و راست حركت مي داد و بالاخره در تشّهد آخر و سلام ، بايد «ه»بركاته را چنان ادا كند كه باز نافش بجنبد . «علي اصغر» اين نقش «ملّا محمّد »را چنان با توجّه به تمام نكات خوب بازي مي كرد كه همه را مي خنداند و خودش ابداً خنده نمي كرد . «ملّامحمّد» مرد فاضلي بود و با وجود اين مبتلا به وسواس شده بود . يك روز «علي اكبر كابلي» ... براي استخاره نزد او آمد ، آخوند با زير مشق چرمي ، يخدان آب يخ را از زمين بلند كرد و آشاميد . «علي اكبر» به او گفت جناب آخوند ! اين ديگر چه كاري است ؟ اگر آب نجس است چرا فعل حرام مي كنيد و چيز نجس را مي خوريد ؟ اگر پاك است چرا با زير مشق ظرف آن را مي گيريد ؟ در مقابل اين منطق ساده ، آخوند جوابي نداشت ولي كارهاي وسواسي خود را هم ترك نمي گفت . آخوند به منبر هم مي رفت و خوب حرف مي زد در«عراق» معروف به واعظ بود . در «تهران» هم اگر منبري گير مي آورد مضايقه نداشت .... (2)
معلّم و شاگر هردو ناراضيند درس من خوب پيش نمي رفت و سبب آن بر من و آخوند هردو مجهول بود . آخوند از كودني من و من از بي مهري آخوند ناراضي بوديم و كم مانده بود از بچّه هاي كودن معروف شوم.خواندن اين صفحه يايك سوره ي كوچك «قرآن» براي من مانند آشاميدن دريا بود . هر كلمه اي را بايد آخونده ده بار تكرار كند ، در دفعه ي يازدهم هم كه از بر مي كردم باز نتوانم بي غلط بخوانم . هر قدر آخوند بيشتر عصباني مي شد . من هم همان قدر كودن تر مي شدم در صورتي كه در غير از درس خواندن زيركي هايي از خود بروز مي دادم و حتّي بچّه اي حاضر جواب و تا حّدي متلك گو بودم . آخوند حيران مي ماند كه اين پسر كه در موارد عادي تا اين اندازه هوش و شعور ظاهر مي كند چگونه است كه در خواندن اين قدر لنگ است . براي آخوند هم خوب نبود كه پسر صاحب مكتب خانه از سايرين عقب باشد . به هر كيفيتي بود تا نصاب كه مقدمه ي «عربي» خواني است پيش رفتيم ولي آن چه امروز مي خواندم و باهزار جان كندن ياد مي گرفتم بعد از چند روز كه مي خواستم تكرا كنم مثل اين بود كه دفعه ي اوّل است كه مي خواهم تازه اين درس را بخوانم . آخوند از عقب بودن پسر ارباب عصباني و من از عقب بودن خود بسيار ملول بودم . عصرها كه مي خواستم درس صبح را پس بدهم به قدري بر من ناگوار بود كه گاهي كم مي ماند گريه كنم. آخوند هم به قدري عصباني بود كه بدش نمي آمد با تركه مرا كف دستي بزند و اگر كار به اين جاها نرسيده بود سببش همان اظهار هوش هاي خارج از درس بود . آي فلفل ترشي شخص طوافّي بود كه عصر هاي پاييز سبزي دوره مي گرداند . من چهره ي اين شخص را هيچ نديده ام ولي چون هميشه وقت عصر در همان موقعي كه مشغول پس دادن درس بودم به كوچه ي ما گذارش مي افتاد ، به قدري آوازه خواني او براي عرض متاع خود به گوش من حزن آور و غم افزا بود كه حدّ نداشت . آوازه خواني خود را اين طور شروع و ختم مي كرد « آي فلفل ترشي ، آي كلم قمري آي پيا ... ز، آي كاهو نازك»، به مجرد رسيدن اين شخص به حدود صدا رس ولو اين كه مشغول پس دادن درس هم نبودم. گوئي غم عالم را در دل من مي ريختند تا از حدود صدا رس رد مي شد . عجب اين است كه بعدها يعني در سن جواني كه نه آخوندي بود و نه مكتبي بازهم كه صداي اين شخص در كوچه بلند مي شد من محزوم و مغموم مي شد . الان هم صداي اين طوّاف و لحن آواز او را در گوش دارم و عجب تر آن كه اين لحن حالا هم به نظر من حزن آور و غم افزاست . فرج بعد از شدّت آخوند به قصد زيارت «مشهد» از پدرم اجازه ي سه چهار ماه مسافرت گرفت و چون برادرش «ملّا محمّد» را هم نمي خواست براي اين مّدت كم به زحمت بيندازد .آخوند ديگري را به جاي خود گذاشت .اين آخوند اسمش «ملّاعلي آقا» ، كوچك اندام و صورتش كم مو ، چشمانش كبود و چون در بچّگي با دست به منقل آتش افتاده بود .انگشت هايش طوري سوخته بود كه بعضي يك بند بيش تر نداشت و آنها هم كه كم تر سوخته و چيزي از بند دوّم باقي مانده بود ، دولا شده و جز انگشت هاي نركه آنها هم ناخن هايش خراب بود . هشت انگشت ديگرش از كار افتاده و اهل «اشتهارد» و كاملاً لهجه ي اهالي اين بلوك را در حرف زدن خود ظاهر مي ساخت . اين آخوند با اين سيما و اين لهجه خيلي خوش اغور به نظر نمي آمد مع هذا همين شخص بد قيافه بد لهجه سبب نجات و ترقّي من در كار تحصيل شد . نمي خواهم ادعا كنم كه «آخوند اشتهاردي» در آن دوره اين قدر روان شناس بود كه به مجّرد ديدن من توانست درد كار را بفهمد كه درصدد معالجه برآيد. بايد بگويم رويه ي او در درس گفتن و پس گرفتن طوري بود كه با روح من مناسبت داشت . روز اوّلي كه به مكتب خانه آمد من شايد سه چهار بحر از قطعات «نصاب» را خوانده بودم . بدون اين كه امتحاني از گذشته بكند كتاب را جلو كشيد ونصف يك قطعه را منتهي با تشريح و توضيح كامل براي من گفت . بعد از درس گرفتن من مراجعه كردم ديدم در حفظ كردن اشعار درس هم چون مطالب را خوب فهميده بودم. خيلي تندتر از طوطي وار هر روز حفظ كردم . فردا كه آخوندآمد درس مرا پس گرفت تمجيد بي حسابي از من كرد و باقي قطعه را مثل ديروز درس گفت . من كه تا آن روز هيچ تحسيني از آخوند نشنيده بودم بي اندازه كيف كردم و درس امروز را خيلي زودتر و بهتر از ديروز حاضر كردم و بعدازظهر به درس «فارسي» و ساير مستحبات پرداختم . آخوند هم در اين مستحبات به من كمك مي داد . «نصاب» تمام شد . بلافاصله«امثله» را در ظرف يك روز با ياد گرفتن «قاعده ي تصريف افعال» آموختم و شرح «امثله»را شروع كردم . خلاصه اين كه در اين چهار ماهه غيبت آخوند اصلي به قدر دو سه سال قبل براي من پيش رفت حاصل شد و قوّه ي خواندن و فكر كردن در من ايجاد گرديد . «ملّاعبداللطيف» كه برگشت . من به قدري پيش رفته بودم كه هر قدر آخوند برحسب عادت خود كم تشريح مي كرد. من خود از عهده ي فهم مقصود بر مي آمدم و سئوالاتي از آخوند مي كردم كه طبعاً او رابه توضيح مطلب وادار مي كرد . خلاصه اين كه يك سال نكشيد كه من شاگرد مبرز مكتب خانه شدم البّته كودني من كه از بين رفت ، مهر آخوند هم زياد شد و هردو از هم ديگر راضي شديم . من هميشه براي اين «ملّاعلي آقا» ، طلب مغفرت مي كنم و خود را رهين اين «آخوند اشتهاردي »بدقيافه مي دانم . البّته احترام پدران در آن موقع به قدري طرف رعايت بود كه بچّه ها بي پرسش وبراي اظهار فضل چيزي نزد آنها نگويند . يك شب پدرم لغتي مي خواست از روي قاموس بگيرد. مرا صدا زد ، آمدم لغت راگفت ، من از روي قاموس «فارسي» گرفتم و براي او خواندم خيلي خوشش آمد و تحسين كرد . از اين تاريخ گاه گاه مرا براي اين كار مي طلبيد و گاهي تركيب عبارت «عربي» يا آيه اي از «قرآن» از من مي پرسيد. با اين كار ، هم از من تشويق مي كرد و هم به من تمرين مي داد . خلاصه اين كه «عربي و فارسي »من راه افتاد و كم كم از هم قدري هاي خود جلو افتادم و با مسّن تري هاي مكتب خانه هم درس شدم ، سهلست در آن كلاس هم خليفه بودم يعني اشتباه و مشكل ساير رفقا را هم حل مي كردم ...(3) داستاني براي تنبه «اخفش» یکی از نحویین معروف است که اقوال او در کتب معانی بیان مورد استفاده می باشد . می گویند عادت داشته است که تحقیقات نحوی خود را همیشه برای یک کسی بگوید و او هم باسر گفته های او را تصدیق نماید . گاهی که کسی گیر نمی آمده این حاجت را با بزی که در خانه داشته رفع می کرده است و به کسی که پای درسی بنشیند وچیزی ازآن نفهمد به همين مناسبت بزاخفش لقب داده اند و نیز می گویند «اخفش» در کودکی بعد از آموختن خواندن ونوشتن روز اوّلی که نزد استاد برای درس نحو رفت استاد بعد از بیان قاعده ی اعراب ، جمله ی «قال الشيخ جلد الكلب يتطهر بالدباغه »را براي تمرين به او داد كه فعل و فاعل و مفعول آن را تعيين كرده فردا پس بدهد و ضمناً توصيه كرد كه جمله را درست حفظ كند و با اعراب پس بدهد . «اخفش» پرسيد چند بار تكرار كنم كه جمله محفوظم بماند در جواب گفت «الدرس حرف و التكرار الف » يعني هزار بار بگو تا محفوظت بماند ، بيچاره طفلك از وقتي كه از استاد جدا شد جمله ي معهود را با كمال دقّت تكرار و شماره مي كرد و وقتي از كار فارغ شد چنان گيج شده بود كه باقي توصيه هاي استاد را راجع به تركيب و تجزيه و تعيين فعل و فاعل و مفعول و مضاعف اليه فراموش كرد. فردا صبح نزد استاد آمد، استاد اوّل از جمله اي كه بايد حفظ كند سئوال كرد شاگرد جمله را اين طور تحويل داد « قال الكب جلد الشيخ يتطر بالدباغه » يعني سگ گفت پوست شيخ بادباغي پاك مي شود. استاد بالاختصاص براي بي احترامي كه به شيخ شده بود خيلي متغير گشت ولي چيزي به روي خودنياورد . از تركيب و تجزيه ي جمله پرسيد ، «اخفش» بي چاره حيران ماند كه چه جواب بگويد زيرا فكري دراين باب نكرده بود ، تغّير استاد از حّد گذشت از او پرسيد چند بار جمله را خوانده بودي ، گفت به فرموده ي شما هزار بار . استاد گفت برخيز برو وديگر نه نزد من و نه هيچ استادي نرو زيرا تو استعداد آموختن نحو نداري . «اخفش» كله خورده به خانه رفت، هر روز به عنوان درس از خانه بيرون مي آمد و تمام روز را در بيابان گردش و در كار خود تفكّر مي كرد تا بالاخره روزي به درغاري رسيد كه مقدار كمي آب از مدخل آن بيرون مي آمد ، براي يافتن سر چشمه وارد غار شد، ديد اين آب از قطراتي است كه از سقف غار بر روي تخته سنگي مي ريزد متّوجه تخته سنگ شد ديد از اثرات قطرات آبي كه از سقف چكيده سنگ سوراخ شده است . با خود انديشيد نه نحو از سنگ سخت تر است و نه من از آب نرم تر پس با ممارست مي توان بر همه چيز فائق شد . فردا صبح نزد استادديگر رفته شروع به درس كرد و به آنجا رسيد كه رسيد . من اين قضيه را جايي نخوانده ام روز اوّلي كه كتاب «صرف ميرزا » [را] در مكتب خانه شروع كردم «شيخ حسين» پسر آخوند معلّم براي تشويق من به كار اين قضيه را نقل كرده و نمي دانم تا چه درجه مطابق به واقع است .(4) مشق خط بعد از يكي دو سال اوّل ، آخوند به من مشق خط داد. از قضا در اين وقت «ملّا محمّد» معلّم بود . «ملّا محمّد» به درجه اي كه جزوه هاي روضه ي خود را خود كتابت كند خط نسخ داشت . در آن دوره هم نمي دانم به چه مناسبت ابتدا به بچّه مشق خط نسخ مي داند و به غلط يا صحيح مي گفتند دست بچّه زودتر قرص مي شود . يك دو سالي نسخ نويسي كردم تا بزرگ ترها گفتند حالا ديگر بايد نستعليق را شروع كني . برادرم «آقا ميرزا رضا » از شاگردان مبرز« ميرزا رضاي كلهر» بود . خط نستعليق را بسيار خوب مي نوشت . او به من سرمشق مي داد . مدّتي كه گذشت باز به ما گفتند بايد خطاط از خارج بيايد و به شما تعليم بدهد . «ميرزا غلام حسين مشّاق» را كه نمي دانيم سابقا در كدام دوره براي مشق دادن به اين مكتب خانه آمده بود مجدداً خبر كردند . ميرزا روزهاي شنبه و سه شنبه دو ساعت به ظهر مانده مي آمد . ميان من و برادرم مي نشست . براي هريك سه تا قلم مي تراشيد و سرمشقي براي ما مي نوشت. ما از روي آن دو صفحه علي حده مشق مي كرديم . تعليم مي داد و قواعد را بيان مي كرد . «ملّا عبداللطيف» قليان كش بود ولي چون خودماني بود هرچه مي دادند مي كشيد . امّا «ميرزا غلام حسين »قليان كش قهاري بود .« آقا غلام حسين »لـله ي «علي اصغر» كه در آن واحد مستخدم مكتب خانه هم بود . قليان هاي كوك خوبي براي ميرزا مي آورد . قليان هاي بلوري داشت كم كم منسوخ مي شد . «آقا غلام حسين »به مدّ زمان دوتا قليان كوزه گلي كه ته آنها را ته قلياني حلبي انداخته بودند با ميانه ي «شيخ رضايي» و سرقليان مشكي «اصفهاني» و بادگير مس سفيدكرده تدارك ديده ، در طاقچه ي راهرو و مكتب خانه ، قهوه خانه ي كوچكي راه انداخته بود . هميشه تنباكوي نم كرده در كاسه اي كه روي آن پارچه ي سفيدي كشيده بود حاضر داشت و فصل به فصل براي ميرزا قليان مي آورد . ميرزا در اين دو روز نهارهم با ما مي خورد ، سفره ي آبرومندي پهن مي شد آخوند و ميرزا و من و برادرم نهار مي خورديم بعد از نهار ميرزا قلياني مي كشيد و مي رفت . اين «ميرزا غلام حسين» مرد با مزّه اي بود ، شعر خيلي حفظ داشت و خيلي خوب شعر مي خواند ولي اغراق زياد مي گفت . هيچ صحبتي به ميان نمي آمد مگر اين كه براي ميرزا نظير و بالاتر از آن در همان دو سه روز يا لامحاله از اوقات پيش آمده باشد . حرف طرف صحبت خود را هميشه از بن دندان تصديق مي كرد و با ذكر نظاير وامثال آنها را پر چين مي نمود و هيچ وقت از «آقا غلام حسين »قليان نمي خواست ... برادرم «آقا ميرزا رضا» هم گاهي در روزهاي مشق مي آمد و ساعتي مي نشست ولي اين آمدن نه براي تفتيش مشق خط دادن ميرزا بلكه براي شنيدن اشعار و صحبت هاي بامزه ي او بود ... تا يكي دو سال از تعليم ميرزا استفاده و از اين بيانات او تفريح مي كرديم و ضمناً از اشعاري كه مي خواند و معاني كه براي اشعار مشكل به جهت بزرگ ترها مي كرد تا حدّي كه فهم ما اقتضا داشت بي بهره نبوديم . اين موضوع ادامه داشت تا اين كه بزرگ ترها گفتند براي ما مشّاق بهتري لازم است. «سّيد محمّد» پسر «سّيد معلّم» را براي مشّق دادن ما خبر كردند . اين آقا خط نستعليق را خوب مي نوشت . سرمشق هاي خود را روي كاغذ آستر كرده زرافشان دار به طور قطعه هاي چهار سطري و گاهي شش سطري به شكل چليپا در منزل مي نوشت و زير آن را «كتبه محمّد الحسيني غفرالله ذنوبه و ستر عيوبه» رقم مي كرد . قدي كوتاه و قدري سمن داشت . بسيار خوش لباس و پاكيزه بود . با ريش توپي خرمائي رنگ ،عمامه اي سياه بر سر مي گذاشت . قلمدان و لوله ي كاغذ او كه هميشه سه چهار قطعه خط خودش لاي آن پيچيده شده بود بسيار منّظم و دوات قلمدانش هميشه راه و مركب آن بسيار پررنگ و خلاصه اين كه مشّاق تير و تميزي بود . اوّل قطعه اي كه به عنوان سرمشق به من داد . اين دو شعر «بوستان سعدي »را به طور چليپا در آن نوشته بود «يكي بر سر شـــاخ ، بن مي بريد خــداوند بـستــان نگـه كرد و ديد بگفتــــا كه اين مـرد بـد مي كند نه با من كه با نفس خود مي كند » «ميرزا غلام حسين »ماهي پانزده قران حقوق مي گرفت به اين آقا ماهي دو تومان حقوق مي دادند و روزهاي شنبه و سه شنبه مبّدل به يكشنبه و چهارشنبه شد . اين سيّد هم قليان مي كشيد ولي نه به زيادي «ميرزا غلام حسين» و برعكس او بسيار متين و كم حرف بود .« آقا سّيد »كتابت هم مي كرد چنان كه چند قصيده ازديوان «سنايي» به خواهش پدرم كتابت كرد و قدك و قلمكار و جعبه گز و جورابي در مقابل براي او فرستادند . كم كم «آقا سيّد محمّد» هم براي مشق دادن ما كوتاه شد . چنان كه سابقاً هم اشاره كرده ام . برادرم« آقا ميرزا رضا» نزد «ميرزاي كلهر» مشق كرده و خيلي خوب مي نوشت . ما هم كه مايل بوديم نزد اين استاد مشق كنيم به آقا داداش متوسّل شديم روزي به منزل ميرزا رفت و ميل خود را به تجديد دوره ي مشق اظهار داشت و ضمناً اسمي هم از ما برد . ميرزا حاضر شد براي مشق دادن به منزل ما بيايد . خانه ي ميرزا نزديك «تكيه ي دباغ خانه ي سنگلج » بود . هفته اي دو روز «حسن جلو دار» برادرم دو تا اسب دنبال ميرزا مي برد . او را سوار مي كرد و به منزل ما مي آورد و در زير زمين بيروني از صبح مجلس مشق دائر مي شد . «آقاي ميرزا رضا » و ما نفر در خدمت ميرزا مشغول مشق بوديم . دو سه ماهي گذشت ميرزا يك رو بي دليل از آمدن سروازد برادرم نزداو رفت و چون زمينه ي خلق و خوي ميرزا در دستش بود و مي دانست اصرار به خرج او نمي رود به ميل او رفتار كرده قرار گذاشت ما به مجلس مشق ميرزا برويم. از اين روز به بعد هفته اي دو مرتبه بعدازظهرها سوار مي شديم و به منزل ميرزا مي رفتيم و در حدود نيم ساعت به غروب مانده اسب مي آوردند و بر مي گشتيم .(5) بازي ها و شيطنت ها شاه بازي در سال دوّم و سوّم مكتب رفتن ما ، بين رفقاي مكتبي ، شاه بازي هم برقرار شده بود . برادرم «آقا فتح الله مستوفي ، شاه و من صدراعظم و مصطفي قلي خان دائي ، سپهسالار و آقا كاظم نوه ي ميرزا طاهر به مناسبت اسمش ، نظام الملك ، وزير لشكر، آقا حسن ، آقاي حسن فرشيد كارمند رتبه ي نه وزارت پست و تلگراف به مناسبت اسم خود و شغل پدرش ، «ميرزا احمد» كه سررشته دار دفتر اوراجه ي پدرم بود مستوفي الممالك ، آقا عابدين مرحوم ميرزا زين العابدين خان پسر ميرزا محمود وزير امين السطان و آقاي علي اكبر برادرش نايب السلطنه و حاكم تهران و آقا غلام حسين پسر ميرزا عبدالحسين خان فراشباشي ، حاجب الدوله ، و محمّد رضا خان (مرحوم محمّد رضا رييس سالار معظم به مناسبت شوهر خواهرش) ، امين خلوت » و رييس تفنگ داران و از چند نفر بچّه نوكرها هم عدّه اي توپچي و نقاره چي و فراش و تفنگ دار ساخته بوديم . موقع نمايش اين شاه بازي ، يك ماه به عيد نوروز مانده تا جمعه ي بعد از سيزده بود . از وقتي كه بنائي جديد در خانه ي ما شده بود ، اطاق كوچك جنب راه پله ي بام را مادرم براي ما فرش و پرده كرده ، پيش بخاري و لوازم گذاشته بود . اين اطاق در بار اين شاه بازي و ايوان روي پلّه كان ، اطاق سلام و خود بام وسيع هم ميدان و چند دانه طپانچه ي سنگ چخماقي قديمي كه در انبار پيدا كرده و آنها را قنداق عراده دار نصب كرده و براي هريك يك جعبه ي چوبي با چهار عراده ساخته بوديم توپ خانه و قورخانه و دوسه گلدان سفالي كه دهنه ي آنها پوست جلد تنباكو گرفته و به روي خرپاي وسط اين پشت بام تازه ساز با نخ قند بسته بوديم نقارخانه ي ما بود . از سه چهار ما به عيد مانده هفتگي هاي من و برادرم جمع و تا نزديك عيد دوسه تومان براي مصارف اين شاه بازي تهيه مي شد ...(6) تماشاي ديگران [يكي از تفريحات بچّه ها درآن زمان تماشاي فعّا ليّت هاي ديگران بوده ، براين منوال يكي از روز ها كه درمنزل ما بنّايي بود] يك وقت من متّوجه شدم كه مشغله ي تماشاي كار استاد ،مكتب را ازياد من برده حتّي خوشه ي انگوري هم كه براي خوردن برداشته بودم دست نخورده دستم مانده است . فوراً حركت كرده انگور را به يكي از عمله هاي ميان حياط كه كار مي كردند داده ،دوان دوان وارد مكتب خانه شدم . رفقا همگي براي استراحت دراز كشيده بودند . آخوند هم سرش زير شمد و جاي من خالي بود . من هم به سايرين تأسي كرده دراز شدم . ما هر روز بعد ازظهرها يك دو ساعتي به عنوان خواب تعطيل مي كرديم و من نظر ندارم كه هيچ وقت دراين استراحت ها به خواب رفته باشم . عصري من كيكيم بود پيش خود هي مي گفتم كي مي توانم به اين تماشا بروم واين كه زود از مكتب خانه خلاص شده به تماشاي طاق زني استاد بروم . بالاخره موقع مرخص شدن رسيد ، نماز را به اجتماع گزارده خود را سر بنايي رساندم .(7) يكي ديگر از تفريحات ما در اين گردش ، تماشاي قالي بافي زن آخوند بود كه به عادت دهاتي «عراق »قالي دار كشيده بود . طرز بافت قالي و گره زدن پشم به نخ هاي دولاي تار و انداختن ريسمان نخي ميان دو تار و شانه زدن سرتاسر رگ بافته شده و چيدن سرپشم هاي آن را من در اين سن تماشا كرده وازطرز بافت قالي اجمالا آگاه شدم .... (8) گاهي با رفقاي مكتب خانه و يكي دو تا از بچّه نوكرها اجماع به باغ مي رفتيم بچّه نوكرها و يكي دو نفر از آقا زاده ها مانند« آقا غلام حسين» و «مصطفي قلي خان » دنبال در آوردن بچه گنجشك از لانه ها مي رفتند كه براي خود گنجشك آموخته تربيت كنند ولي من ازاين كار خوشم نمي آمد . حمام آب يخ يك روز جمعه ي زمستان ، تمام بچّه هاي خانواده به جهت گرفتن هفتگي پشت اطاق پدرم جمع شده بوديم . پدرم به من و برادرم هريك هفته اي يك ده شاهي سفيد و به پسر بچّه هاي ديگر از نوه و نبيره هاي هريك ، يك پنج شاهي هفتگي مي داد، بعد از گرفتن هفتگي ميل كرديم به باغ برويم ، همگي راه افتاديم يكي دو نفر از بچّه نوكرها بر حسب عادت همراه بودند و يكي از آنها نمي دانم يك فلك با بند قرص محكم از كجا گير آورده و فلك را تفنگ وار به دوش گذاشته همراه بود . كوچه ها و سمت نسار «خيابان چراغ برق »يخ شده ولي سمت آفتاب روي آن گل و در باغ هم داخل كردها و كناره ي خيابان ها را برفي كه تازگي آمده بود پوشانده بود . عبور از وسط خيابان باغ كه تابش آفتاب نزديك شهر يخ شبانه ي آن را آب كرده بود ، تخت كفش ها را از بار گل سنگين كرد. به كنارحوض رسيديم يكي از بچّه ها روي يك پا ايستاده و پاي ديگر را به قوّت به سمت حوض حركت داده گل از كفش جدا شده روي يخ حوض لغزيد و مقداري تا وسط حوض جلو رفت . دومّي و سوّمي هم به اين كار مشغول شدند ، باقي هم تأسي كردند جلو رفتن گل كفش در روي يخ موضوع مسابقه شده هريك سعي مي كرد گل كفش خود را دورتر بلغزاند . در ضمن اين مسابقه كفش «ميرزا زين العابدين خان » كه ما در اين وقت به او «آقا عابدين » مي گفتيم . از پايش بيرون آمده روزي يخ لغزيد و همين كه به مركز حوض رسيد چون يخ وسط حوض طبعاً نازك تر و بر اثر تابش آفتاب سست تر شده بود در مقابل وزن كفش و گل آن دوام نياورده و شكست و كفش كه از بار گل سنگين بود به قعر حوض فرو رفت . اين اتّفاق فوق العاده همگي را از عمل بازداشت . در عالم رفاقت بچّه گانه كه خيلي علاقه به يك ديگر دارند . همگي به فكر فرو رفتند كه «آقا عابدين» با پاي بي كفش و زمين گل باغ و «خيابان برق »چگونه به خانه برخواهدگشت .« آقا غلام حسين » داوطلب شد كه لخت شده وزير آبي از يك گوشه ي حوض فرو رفته و به طور تخطف ، كفش را از قعر مركز حوض ربوده از آن طرف بيرون آورد و فوراً شروع به بيرون آوردن رخت هاي خود كرد . «مصطفي قلي خان» هم تأسي كرده او هم مشغول لخت شدن گرديد . بچّه نوكر حامل فلك ، فلك را به دست «آقا عابدين» داد كه موقتاً پا رادر بند آن گذاشته و مجبور نباشد روي يك پا بايسند . آقايان مركز حوض را قراول رفته و هريك دو بار زير آبي رفتند ولي نتوانستند كفش او را به دست آورند . سردي آب و هوا اجازه ي اقامت بيشتري در آب را نمي داد مأيوسانه رخت ها را روي بدن تر پوشيده در آفتاب خود را گرم كردند . نظرم نيست كه «آقا عابدين» همان فلك را به طور چوب پا به كار انداخته ،لي لي كنان به خانه مراجعت كرد ، يا يكي از بچّه نوكرها به منزل رفته كفش براي او آورد . در هرحال اقامت ما زياد در باغ طول نكشيد و به منزل مراجعت كرديم . اگر چه مقرر شده بود كه از آب تني حرفي در خانه هاگفته نشود ولي پريدگي رنگ لب و رطوبت لباس ها و حتّي يخ هاي لاي زلف چيزي نبود كه كسي متوّجه آن نشود . موضوع كشف شد و فردا واقعاً «شنبه ي ناراضي» شدو«آقا غلام حسين» در مكتب خانه ي ما كتك فراواني از آخوند خورد و البّته «مصطفي قلي خان» هم در مكتب خانه ي خود از تنبيه «شيخ محمّد حسين» محروم نمانده بود . [ شنبه ي ناراضي بخشي از شعر ذيل بود که براي بچّه هاي مكتب خانه رو خاطره انگيز است ] « سه شنبه كني فكري ، چهارشنبه كني ذكري ، پنج شنبه كني شادي ،جمعه كني بازي ، اي شنبه ي ناراضي ،پادر فلك اندازي ، چوب هاي آلبالو ، پاهاي خون آلود » اين جمله ها را براي بچّه هاي بازي گوش كه دل به درس نمي دادند به هم بافته و بعضي از للـه هال براي بيداري حس كار كردن و ايجاد ترس از مجازات براي آنها مي خواندند. (9) تنظيم و ويرايش : بابك زماني پور
پي نوشت ها : 1-مستوفي ، عبدالله ، شرح زندگاني من ، ج اوّل، صص 222-218 ، تهران زّوار،چ پنّجم ، 1384 هـ .ش . 2-همان منبع ، صص 226-225 . 3-همان ، صص 233-231 . 4-همان ، صص 56-55 . 5-همان ، صص 237-234 . 6-همان ، صص 353-351 . 7-همان ، ص 271 . 8-همان ، ص260 . 9-همان،صص 262-260 . |

به نام خداوند جـان وخرد