زندگی نامه ی شاعرمعاصروفرهنگی ادیب«مرید محمّدی گهرویی»(1)
«مرید آموزگار مهربانی ها
تبـسّم های شـیرینت
به یادآرنده ی عـشق جوانی ها
نمی دانم قلم این گنگ
ایــن افشـــــاگررازجدایی ها
چرادروصف تـواین گونه بی پروا
به روی صـفحه می چرخد
نمی خـــــــــواهـــم به جزحرف دلم
چیـزی دگــر گویم
نمی خواهم فقط گردوغبارازسینه ام شویم
تـورادرلابه لای واژه های شعرمی جویم
نگـــاهت پیک خاموشی
گلـویت بغض باران است
غمت موضوع انشای بلند آموزگاران است
تودرگنجیـــنه ی اسرار مکتوم دل خود
هزاران گوهر مهر و وفا داری
چراغ بزم خوبانی
یگانه هم دم دیرآشنای نونهالانی
گهی خنیاگر بزم شب افسرده حالانی
عجـب لطف وصفا داری
نمی دانـم توای موج بلند بحر تنهایی
محبّت تا کجا داری
غم ودردت دو چـندان باد
ای آتـش فشان عصربیداری
تو درعهد ازل جانا
مگرسـوگند خوردی تا ابد
همـتای غم باشی
ومـن درماورای شهرآشوب آور «تهران»
به هنگامی که خورشید
این بـه روح روشنی معروف
به گُل سـجاده ی سرخ شفق هرروز
دستــی بردعا دارد
غمـت درسینه ام
صدهـا گل اندوه می کارد
«مرید» آموزگار مهربانی ها
تبسّــم های شیرینت
به یادآرنــده ی عشق جوانی ها
توشمع شعله افروز چراغ صبح بیداری
شبت آلوده با داغ جدایی باد
ای فرزند تنهایی».(1)
متولّد:1323/1/1ه ش/ 1364ه ق/1944م.
فرزند عبدالعلی پسرعوض علی،پسررستم وخانم کشوردخترخان محمّد قاسمی.
محل تولّد: گهرو.
دراوّلین روز فروردین ماه سال 1323ه ش/1364ه ق/1944م در«محله ی بالای گهرو»از توابع شهرستان «کیار»امروز، فرزندی درخانواده ی«عبدالعلی»قدم به عرصه ی وجود نهاد که «مرید»خوانده شد.چه این خانواده که همواره خودراسالک «اهل بیت عصمت وطهارت (س)» می دانستندوبه برپایی مجالس گرامی داشت سجایای «خاندان نبوی(س)»در محل شهره بودند بر خودواجب دانسته بودند تا اوراهم «مرید»این«خاندان»خطاب نمایند.
هم زمان با آغاز دوران نوین اقتصادی«ایران»ازاواخردهه ی1320ه ش/1361ه ق/1942م،خانواده ی«عبدالعلی» هم چون گروه های فراوان دیگری ازناحیه ی «چهارمحال»عزم سفربه سرزمین «طلای سیاه،خوزستان» نمود تا بتواند شرایط جدیدتری را جهت بالندگی اهل خانواده تجربه نماید.
به این ترتیب سال های کودکی«مرید»درمناطق داغ جنوبی درآغازوانجام سفرهای متعدد درمناطق«مسجدسلیمان،هفت گل،اهواز، لالی وآبادان»طی می شد.درهمین اوقات بود که دروس مکتبی متداول آن ایّام نظیر«پنج الحمد وگلستان شیخ اجل سعدی»رادرمکتب خانه ی«ملّامیرزا باباگهرویی» در«مسجدسلیمان»درطی سال های1329 - 1327ه ش/1370 - 1368 ه ق/1950 - 1948م فراگرفته وپس ازاقامت خانواده درشهر«اهواز»در«دبستان مهرزیار» به یادگیری مفاهیم نوین آموزشی روی آور گردید.
پس ازآن،وی دوره ی متوسطه ی خود رادرکنار هم شاگردی هایی که هرکدام درآتیه جزء مفاخر این سرزمین محسوب گردیدند،بزرگانی چون«دکترقدم علی صرامی،دکترسیروس ستوده،سیروس شجاعی فر،وسمه ایی،حیران»ودرمحضراساتید به نامی چون«دکترسیّدمجدالدین کیوانی»،«حسینی وباقرزاده»درطی سال های 1342- 1338ه ش/1383 - 1379ه ق/1963 - 1959م،در مدارس«سعدی، فرهنگ و دکتر حسابی»آن شهر به پایان رسانید، که ماحصل این دانش اندوزی علاوه برعلاقه مندی ایشان به سرایش نظم «فارسی» مشارکت درفراهم آوری نشریه ای دانش آموزی تحت عنوان «تلخ وشیرین»بودکه به صورت دوهفته نامه وبرمبنای مصداق این بیت درسطح آموزشگاه های«اهواز» منتشرمی گردید.
«دفتری را چون بنا بگذاشتیم دانه های تلخ وشیرین کاشتیم»
مشاهده ولمس خصایص وارزش های والای معلّمان این مدارس درایّام تحصیل ،شوق آموزش رادروجود«مرید»شکوفا ساخت وباعث شد تاپس از پایان تحصیلات متوسطه درکسوت«سپاهیان دانش»در روستای«باغستان بالای طرق رود نطنز» به تعلیم نونهالانی روی آورد که دارای روحی سترگ چون کوهی ازدردوخروشان همانند رودی از عاطفه ومهر بودند.
پایان دوران خدمت«سپاهی دانشی»ایشان درسال 1347ه ش/1388ه ق/1968م ،هم زمان بود با بازنشستگی پدر واقامت خانواده درشهر«دزفول» درکنار بقعه ی«امامزاده محمّد سبزقبا» که درواقع آغاز راه معلّمی به صورت رسمی جهت«مرید»محسوب می گردید.
طریقی نوکه به آموزش اقشار مختلف از نونهالان تا بزرگ سالان(اکابر)درکلاس های«پیکار با بی سوادی»وبراساس شیوه ی مدیرآموزگاری درروستاهای حومه ی«دزفول»ختم می شد. «مرید»درهشتم خردادماه سال 1347ه ش/ 1389ه ق/1969م با خانم«مهین قربان پور»فرزند«عبده»پیوند زناشویی بست که ماحصل این ازدواج سه پسر ودودختر بوده که هرکدام به نوبه ی خود توانسته اندببالند وبه رشد علمی فراخورحال خویش دست یابند.
درادامه ی این مسیر پرفرازونشیب درسال1348ه ش/1390ه ق/1970م ایشان دردفتر نمایندگی«سازمان یونسکو»در«دزفول»به فعّالیّت های هنری چون طراحی،خطاطی ونشر کتاب های درسی اهتمام ورزیدند که بهانه ایی دیگر شد برای استمرار امرتدریس«زبان وادبیات فارسی»درمدارس مختلف شهر«اندیمشک»که با آن الفتی دیرینه ای داشتند.
درسال 1349ه ش/1391ه ق/1971م بنابر لزوم یادگیری شیوه های جدید آموزشی ایشان ابتدا دردوره ی کاردانی «زبان وادبیات فارسی»درمرکز«تربیت معلّم اهواز»پذیرفته شده ودرکنارتحصیل هم چنان امر تدریس به نوجوانان را ادامه دادند که بخشی از تجربیات گران قدر دوران معلّمیشان رامدیون این ایّام می باشند،تجربیاتی که بخشی ازآن ها دراشعارذیل مربوط به سال 1352ه ش/ 1394ه ق/1974م متبلّور شده اند:
«دوست کوچک من :
من نگاهم محک تجربه بود
وتورنجیده شدی
درتوچیزی دیدم
که مراشیفته ی خود می کرد
شاید آن پاکی دامان عروسک باشد.
بارها درک تورا من دیدم
که به اندازه ی صد چشمه ی نور
غرق امواج صمیمیّت بود
*
من
صداقت را
درنهاد تو ویاران تو پیدا کردم
پیش تر زان که تو پیدا بکنی
توصداقت داری
وتمامیّت یاران تو پاکند وصداقت دارند
درنگاه به غم آلوده ی من هم بی شک
موجی از پاکی هست
من تورا تجربه کردم درخویش
حل صد مساله در خنده ی تو
جاری بود
*
دوست کوچک من
توزمن رنجیدی
ونگفتی که چرا رنجیدم
درنگاهت هوس بخشش بود
درس خوبی دادی
*
دوست کوچک من
با بزرگان محل
من تورا سنجیدم
درک تو پاکی دریا راداشت
توبه اندازه ی درکت خوبی
توبه اندازه ی دریا خوبی
*
دوست کوچک من
با چه لحنی به تواثبات کنم
که چه سان غرق مصیبت هستم
توفقط با رفقا
عمو زنجیرباف و
زنجیرش بکنیم می خوانی
من صدایش را
مثل باران همه جا می شنوم
تونمی پرسی هیچ
که عمویت ازچه
فکر بافیدن آهن دارد
تونمی دانی هیچ
شب به اندازه ی من تنها نیست
سرنوشتم سردوش دگران می لرزد
حجم صد غم به فضای دل من می رقصد
درخرابین دل من
جغد صدغصه عروسی کرده است
لب من درغم یک جرعه نوازش
خشک ا ست
چشم من درپی یک جادّه ی روشن
مات است
خنده ی تلخ من
از گریه غم انگیزتراست
*
دوست کوچک من
من نه ازجانب حق آمده ام
نه رسالت دارم
من به حال همه افسرده دلان می سوزم
گرچه خود سوخته ام
*
دوست کوچک من
به کدامین قسمت باورهست
گربه اندازه ی یک هیچ سخن گفتم
پنجه ی«حضرت عبّاس»گلوگیرم باد
*
دوست کوچک من
کوچکان همه ی مدرسه ها
خوب یاران منند
سرپیمان منند
توکه این قدر به فهمیدن خود مطمئنی
پس چرا رنجیدی
جام صبرم به خدا لبریزاست
نفسم تنگ ترین فاصله را
پیموده است
تو مرا خواهی کشت
*
دوست کوچک من
من به ناباوریت می گریم
توبه دل خستگیم می خندی
نازشستت ای دوست
چه تفاوت هایی
سخنم با تو بس است
وبه اندازه ی درکت گفتم
*
خوب،یاران عزیز
غم گساران «مرید»
باشما هم سخنی دارم من
کوبه کو دشت به دشت
واحه واحه همه سو
جادّه جادّه همه جا
پی یک جرعه نوازش گشتم
ودریغ ودریغ
ته هر کوچه ی بن بست
سبک مغزی بود
که به تنهایی من می خندید
وازآن خنده ی تلخ
دردلم بذرحقارت می کاشت
بارغم بردل من می انباشت
زیربارغم واندوه خدا می ماند
کمر زندگیم بشکسته است
*
سخن این نیست که من غمگینم
سخن این است که ما غمگینیم
همه غم دردلمان می جوشد
درنگاه به غم آلوده ی افسرده دلان
یک ملال ابدی گنجیده است
یا ز بد مستی بابا
یا ز بد خُلقی مادر
دل خونی دارید
یا ز هجران عزیزی دلتان می سوزد
یادراندوه جراید هستید
زن روز، یا جوانان ، یاغیر
یا که از زن پدری دیده ی پرخون دارید
یا که ازتهمت یک دوست به تنگ آمده اید
همه این ها غم نیست
و رسد آن روزی
که به گودال فراموشی سرمی افتند
شاید این گفته ی من غم باشد:
«حافظ» ارگفت به دوران «ابواسحاقی»
«نفس بادصبا مشک فشان خواهد شد»
حال من می گویم
نفس بمب اتم
ذرّه افشان خواهد شد
وبه جای نفسِ بادصبا
همه جا
بوی باروت برافروخته برمی خیزد
وصمیمیّت نیز
می برد راه به بیغوله ی حسرت
ای وای
اگراین سان باشیم
که نفس ها
کلمات
همه از بذر دورویی باشند
وزمین نیز
نمک زار جدایی باشد
دوستی رنگ دگر می گیرد
وتوان گفت
دراین رهگذر غم زده وماتم گاه
ازدلم خنجر نامردی یاران عزیز
سپرسینه ی من می شکند
ونفس درقفس سینه ی من
می ترکد ،می ترکد،می ترکد...».
به نام خداوند جـان وخرد